انتظار شيرين
منتظر يه مهمونم / شبيه حسِ آرامش
يه آغش پر از مهرو / زلال و خالي ازخواهش
سلام عزيز دل مامان و بابا الاهي كه مادر فدات بشه پسر گلم امروز وارد هفته ٣٥ بارداري شدم از خداي مهربون ممنونم كه تو رو به ما هديه داد. مامان تازه موفق شده وبلاگ درست كنه تا بتونه براي پسر گلش بنويسه من توي اين چند ماهي كه گذشته شب و روز به تو فكر كردم به لحظه اي كه تو رو توي بغلم بگيرم و اون روي ماهت رو ببوسم.
بابات خيلي دوست داره لحظه شماري ميكنه براي ورود شما توي خونه راه ميره با تو حرف ميزنه صدات ميزنه در ضمن شعري كه اول مطلب نوشتم رو بابائي برات گفته باباي گلت همش مراقب من و شما هست توي كارهاي خونه كمكم ميكنه برامون آب ميوه طبيعي ميگيره هر وقت كه ميخوام برم دكتر باهامون مياد تا الان هيچ موقع تنهام نذاشته تازه قراره كه از اول زايمان كنارم باشه بند نافت رو هم بابائي قيچي ميكنه خودش ميگه طاقت ندارم درد كشيدنت رو ببينم اما ما اينجا تنهائيم هيچ كس پيشمون نيست چون وجودش به من آرامش ميده ازش خواستم كنارم باشه خلاصه يه باباي مهربون خدا نسيبت كرده كه انشاالله سايش از بالا سرمون كم نشه و خدا حفظش كنه.
چند ماهه پيش تصميم گرفتيم كه زندگيمون رو عوض كنيم و صاحب بچه بشيم كه خداي مهربون شما رو به ما هديه داد اوايل بارداري خيلي حال ماماني بد بود اصلاً نميتونستم غذا بخورم و يا توي خونه بمونم از همه بوهاي غذاها و حتي از بوي خونه متنفر بودم و تا ماه پنجم اين حالت ادامه داشت بعد از اون دل درد، كمردرد و سردردهام شروع شد كه كماكان هنوز ادامه داره اما پسر گلم مامان همه اينهارو تحمل ميكنه چون عاشق تو هست.
تا الان پنج بار سونوگرافي رفتيم و تو رو ديديم من و بابات كلي ذوغ مرگ شديم وقتي تو رو ديديم و صداي قلبت رو شنيديم داشتيم از خوشحالي پرواز ميكرديم ، هفته ١٨ بارداري وقت سونو داشتم و قرار بود كه بگن جوجه ما آقا پسره يا دخمره اما قانون اين كشور اجازه نداد كه سونوگرافي اعلام كنه اما چند روز بعدش از دكتر باهام تماس گرفتن و گفتن جوجتون آقا پسره كلي خوشحال شدم بابائي داشت ميرفت توي پاركينگ كه ماشين رو برداره بره سره كار من هم با ذوق رفتم پشت پنجره از طبقه ششم داد زدم گفتم نينيمون پسره بابائي سره جاش خشك شد اشك تو چشماش جمع شد بابائي ميگه هيچ موقع اين صحنه رو فراموش نميكنم اولين باري كه توي شكمم تكون خوردي شكه شده بودم كلي گريه كردم و باهات حرف زدم از اون به بعد شدي همدم تنهائيهاي مامان و همش باهات درد و دل ميكردم با وول خوردنهات كلي اميد به مامان دادي تازه بابائي سرش رو ميزاره رو شكمم وقتي تو تكون ميخوري كلي قربون صدقت ميره ، مادر جون رقيه يك روز قبل از اينكه جنسيتت مشخص بشه برات كلي وسائل خريده بود چون قرار بود خاله هدي از ايران بياد و وسائلات رو بياره وقت نداشت كه صبر كنه اما مادر جون ميگفت من مطمئنم كه پسره و همه لباسهاتو پسرونه خريده بود فقط چند تا لباس دخترونه هم خريده بود گفتم شايد دختر باشي اما فهميديم يه آقا پسر گل تو راه هست تا الان دو مرتبه مادر جون برات سيسموني داده به خاله هدي و خاله سپيده و برامون از ايران آوردن تخت خواب و كالسكه شما رو هم عمه سحر هديه داده من و بابائي هم وسائلاتو چيديم منتظر ورود شما هستيم از خداي مهربون ميخوام كه مواظبمون باشه تو اين ماه آخر هم مشكلي پيش نياد و شما صحيح و سالم به دنيا بيائي
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


انتظار شيرين
